تبلیغات در اندیشکده روابط بین الملل           برای معرفی کالا و خدمات خود با ما تماس بگیرید .                          ads@irtt.ir      

  • فمينيسم در انديشه پست‌مدرنيسم (قسمت اول)
    نويسنده: مهدي سجادي
    منبع : باشگاه انديشه
    در بررسي ديدگاه‌هاي موجود در ارتباط با مقوله فمينيسم و پست‌مدرنيسم مي‌توان به اين نكته دست يافت كه اگرچه اختلافاتي بين فمينيسم و پست‌مدرنيسم در بعضي موارد وجود دارد، اما ارتباط فيمابين به نحوي مستحكم است كه باعث ظهور جريان فمينيسم پست‌مدرن شده است.

    فمينيسم پست‌مدرن از متأخرترين گرايش‌هاي فمينيسم است كه تحت تأثير آموزه‌هاي پست‌مدرن شكل گرفته است. جريان مذكور با تأكيد بر اصل تفاوت انسان‌‌ها و به ويژه تفاوت‌هاي ميان زنان و? زنان و مردان، ترديد در روايت‌هاي كلان و مفروضات پيشيني مربوط به حقيقت و نفي مباني معرفت‌شناختي و متافيزيكي هويت مدرنيستي، بر اين باور است كه نمي‌توان زن را با قالب مشخصي تعريف نمود و يك ساختار فرهنگي- اجتماعي ثابت براي وي در نظر گرفت. رويكرد فوق از سوي جريانات فمينيستي راديكال و ليبرال مورد نقد قرار گرفته است. نوشتار حاضـر پـس از معرفي فمينيسم پسـت‌مدرن و تبييـن آمـوزه‌هاي آن، تعامل بيـن فمينيسم و پست‌مدرنيسم، تقابل و توافق ميان آن دو را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد و سرانجام به ذكر ديدگاه برخي فمينيست‌هاي پست‌مدرن از قبيل ايريگاري و والتر مي‌پردازد.

    فمينيسم»[i] به عنوان جرياني اجتماعي، فرهنگي در دو قرن اخير گرايش‌هاي مختلفي را به خود ديده است كه از جمله مي‌توان به «فمينيسم پست‌مدرن»[ii] اشاره نمود. اين گرايش را شايد بتوان برحسب متأخر بودن جريان فكري- اجتماعي پست‌مدرنيسم، متأخرترين گرايش فمينيسم دانست. شناسايي فمينيسم پست‌مدرن، در ابتدا مبتني بر فهم اين مسئله است كه چه نسبتي بين فمينيسم و پست‌مدرنيسم مي‌توان قايل شد، آيا پست‌مدرنيسم سعي در انطباق با جريانات فمينيستي دارد يا بالعكس، اين رويكرد و ادّله چگونه از ناحيه ديگر رويكردها يا گرايش‌هاي فمينيستي مورد نقد و تحليل قرار گرفته است و در نهايت، فمينيسم پست‌مدرن چگونه و با چه رويكرد و استدلالي از حقوق زنان دفاع مي‌نمايد و به اشكالات وارده پاسخ مي‌دهد. اين مسايل موضوعاتي هستند كه مقاله حاضر، قصد بررسي و تبيين آن‌ها را دارد.

     
    1) سير تحول تاريخي فمينيسم
    ريشه‌ي ظهور فمينيسم را شايد بتوان به تحولاتي چون رنسانس و تحولات بعد از عصر روشنگري و سپس انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتي نسبت داد كه مناسبات زن و مرد را در بعضي يا تمامي جهات مورد سؤال قرار داد. «اصطلاح فمينيسم يا فمينيست تا اواخر قرن نوزدهم وارد نظام واژگاني نشده بود. هرچند بسيار پيش از آن، برخي آثار در مورد حقوق زنان به رشته تحرير درآمده بود؛ با وجود بي‌عدالتي‌هايي كه در روابط بين زن و مرد وجود داشته است، اما اين بي‌عدالتي‌ها تا اواخر قرن نوزدهم باعث به وجود آمدن نهضتي اجتماعي و فراگير نشده بود. اولين آثار فمينيستي را زنان در دهه 1630 نوشتند»(cf. Elam, 1995: p.92). به عنوان نمونه، مري آستل (1731-1666) نخستين فمينيست انگليسي، مايل بود به جاي توجه به مواضع سياسي، بر ظرفيت تفكر منطقي زنان تأكيد داشته باشد؛ لذا به زنان وابستگي عاطفي به مردان حتي ازدواج با آن‌ها را توصيه نمي‌كرد (مكنزي، 1378: ص352).
    ورود واژه فمينيسم به زبان فرانسه به سال 1837م. برمي‌گردد. پسوند « ism » نشان از وجود مكتبي دارد كه در جهت بازپس‌گيري حقوق، آزادي و نقش اجتماعي زنان فعاليت مي‌كند (Marks, 1981: p.90). جنبش فمينيستي در واقع نوعي اعتراض به مردسالاري آشكار حاكم بر اعلاميه حقوق بشر فرانسه بود؛ زيرا اين اعلاميه حقي براي زنان در نظر نگرفته بود (Rathenberg, 1998: p.88). جنبش فمينيسم در سال 1848 در آمريكا مطرح شد و در همين سال اولين منشور دفاع از حقوق زنان در آمريكا اعلام شد. از آن پس انديشمنداني چون اگوست كنت (1857) و جان استوارت ميل (1896) نظريه برابري زن و مرد را در چارچوب فردي و اومانيستي مطرح كردند (ميل، 1377: ص43).
    البته سير فعاليت فمينيست‌ها در دو سه قرن اخير يكنواخت نبوده ؛ زماني عمدتاً به محاق رفته و گاه به صورت حركت‌هاي سازمان يافته درآمده است كه از آن به سه موج تعبير مي‌كنند: موج اول از قرن نوزدهم شروع شد و تا سال‌هاي پس از جنگ جهاني اول ادامه يافت؛ موج دوم به دهه شصت برمي‌گردد و موج سوم دو دهه اخير را شامل مي‌شود. موج اول بيشتر متأثر از خيزش‌هاي عصر روشنگري و سپس نهضت‌هاي ليبرالي و سوسياليستي بود كه از قرن نوزدهم تا اوايل جنگ جهاني اول را دربرمي‌گيرد. «قرن نوزدهم، قرن جنبش‌هاي اجتماعي، ‌مذهبي و فمينيستي است. جنبش زنان، حق اشتغال، افزايش مزد زنان و برابري حقوق آن‌ها با مردان در اين قرن آغاز شد» (آندره، 1372: ص128). موج اول در واقع پاسخي بود به فشاري كه زنان در كشورهاي رو به توسعه صنعتي در قرن نوزدهم در محيط كاري و در سپهر عمومي احساس مي‌كردند. غيرمولد و بي اهميت شدن كار خانگي به دليل توليد كالا در كارخانجات از يك طرف و نياز به نيروي انساني از طرف ديگر، زنان را به عرصه عمومي وارد ساخت؛ ليكن قوانين و مقررات، امكانات آموزشي و به طور كلي جو حاكم بر جامعه، شرايطي تبعيض‌آميز را به ضرر زنان به وجود آورده بود و هم‌چنين «گفتمان مدرن با مفاهيمي چون برابري، آزادي، حقوق فردي، خودگرايي، عام‌گرايي، انديشه ترقي و ... زمينه را براي زنان در جهت تقاضا براي بسط اصول بنيادي مدرنيته به نحوي كه آن‌ها را نيز شامل شود، آماده مي‌كرد» (مشيرزاده، 1379: ص37).
    جنگ دوم جهاني، زمينه‌ساز موج دوم فمينيسم شد. در اين جنبش فمينيست‌ها فراتر از حقوق سياسي زنان، به برابري همگاني در آموزش، كار و امور خانه توجه كردند. نياز دولت‌ها به مردان جنگي سبب شد كه زنان به طور گسترده در مشاغل خارج از خانه به كار گرفته شوند. در موج دوم، فمينيسم عملاً به بخش قابل توجهي از اهداف خود يعني حق رأي زنان يا برابري حقوق زن و مرد در بسياري از وجوه حيات اجتماعي، دست يافت.
    مهمترين اثر فمينيستي انتشار يافته طي مراحل اول و دوم فمينيسم، كتاب «جنس دوم» (1949) سيمون دوبوار است. ديدگاه دوبوار با مباني اگزيستانسياليسم و اهميتي كه براي توان و وظيفه شكل‌دهي كيفيات انساني قايل است، هماهنگ بود. وي به تبعيضات نهادي، نظري يا تركيبي كه در نهايت به زير دست بودن يا به تعبير ديگر زن را ديگري تلقي كردن جنبه‌اي طبيعي مي‌داد، با ديده انتقادي مي‌نگريست. «جنس دوم» نه تنها شكاف بين دو موج اول و دوم فمينيسم را پر كرد، بلكه به طور نظري و عملي به يكي از فرازهاي مهم جنبش فمينيسم تبديل شد. از ديگر آثار فمينيسم، مي‌توان به كتاب «رمز و راز زنانگي» اثر «پتي فريدن» اشاره كرد. وي در اين كتاب مفهوم زن خانه‌دار خوشبخت را كه به شدت مورد توجه آموزه ليبرال بورژوازي كلاسيك بود، مورد سؤال قرار داد (مكنزي، 1378: ص366).
    سازمان ملي زنان (Now)[iii] در اين دوره تشكيل شد و هدف عمده آن رفع تبعيض عليه زنان در قوانين و مقررات اجتماعي بود. شاخه ليبرال فمينيسم اين جنبش، بر آزادي زن در كنترل بارداري، ايجاد مهد كودك‌هاي تمام وقت، نظام آموزشي مختلط و برابر براي زنان و مردان و رفع تبعيض تأكيد مي‌نمود (ولفورد، 1380: ص56).
    موج دوم فمينيسم كه از دهه شصت آغاز و تا اوايل دهه هشتاد ادامه يافت، خواستار برابري كامل زن و مرد در تمامي زمينه‌ها از جمله آموزش، سياست و... بود. از دستاوردهاي مهم اين دوره مي‌توان به مبارزه براي جدايي روابط جنسي از توليد مثل در كشورهاي غربي، ظهور جنبش آزادي زنان در تمامي امور از جمله حق تسلط بر بدن، كاهش ازدواج و زاد و ولد، ايجاد مؤسسات فرهنگي و مطبوعاتي زنان و به دست آوردن قدرت در زمينه‌هاي اقتصادي و سياسي اشاره كرد (منصورنژاد، 1381: ص253).
    از اوايل دهه 90، حركت‌هاي فمينيستي تند رو به تعديل گذاشت؛ چرا كه آثار سوء افراط در حركت‌هاي زن محور، بيش از همه دامن زنان را گرفت. بر اين اساس، از جمله بازنگري‌هاي نگرش فمينيستي در موج سوم، بحثي است كه به دفاع از زندگي خصوصي و خانواده مي‌پردازد و مادر بودن را فعاليتي پيچيده، غني، چند رويه، پرزحمت و شادي‌آفرين مي‌داند كه زيستي طبيعي، اجتماعي، نمادين و عاطفي است. در امواج قبلي فمينيسم، زنان بالقوه خواهر يكديگر محسوب مي‌شدند؛ اما در موج سوم سن، قوميت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسيت و تجربه بر شكل‌گيري هويت زنان مؤثر قلمداد گرديد؛ در اين معنا، برخلاف نظرات پيشين، يك ايدئولوژي خاص نمي‌تواند بر همه زنان حكومت كند. حاصل آن‌كه در اين جريان، نگرش فمينيست‌ها نسبت به موج دوم تعديل شد؛ هم‌چنين تعدد و انشعاب در نگرش‌هاي فمينيستي رخ داد و نظريه فمينيستي مورد نقد جدي نظري، از جمله از سوي پست‌مدرن‌ها قرار گرفت.
    در هر صورت، فمينيسم صرف‌نظر از سير تحول تاريخي آن، كاربردهاي متفاوتي يافت و معاني مختلفي را به خود اختصاص داد. برخي از نويسندگان، واژه فمينيسم را براي ارجاع به جنبش سياسي- تاريخي به كار مي‌گيرند؛ براي مثال، برخي اين واژه را با اشاره به جنبش‌هاي سياسي در آمريكا و اروپا به كار گرفته و عده‌اي ديگر آن را براي اشاره به مسأله بي‌عدالتي نسبت به زنان به كار برده‌اند؛ اگرچه در مورد فهرست اين بي‌عدالتي‌ها، اجماعي وجود ندارد.
     
    2) رويكردهاي فمينيسم
    فمينيسم را مي‌توان در دو رويكرد كلي قرار داد و بر اين اساس، تصوير دقيق‌تري از آن ترسيم نمود؛ چنان‌كه انواع فمينيسم را نيز مي‌توان بر اساس اين دو رويكرد كلي مورد بررسي قرار داد.
    يكي از اين رويكردها، رويكرد توصيفي[iv] است كه بر حسب آن جهت‌گيري تمامي مباحث فمينيستي به نحوي است كه در آن زنان به مثابه موضوعات يا سوژه‌هاي واقعي[v] و موجود مورد توجه‌اند. رويكرد دوم، رويكرد هنجاري[vi] است كه به زنان آن‌گونه كه بايد باشند و شايسته و مطلوب است، مي‌نگرد. اين دو رويكرد (هنجاري و توصيفي) خود سرمنشأ تحول در نوع نگاه به زنان و تغيير روش‌هاي برخورد با مقوله‌ي هويت زن شده‌اند؛ چنان‌كه مدافعان فمينيسم با تأكيد بر وجوه هنجاري (بايدي) هويت زنان و با تحليل وضع موجود (توصيفي) زنان، به مبارزات خود در اين حيطه ادامه مي‌دهند.
    در رويكرد توصيفي سعي بر اين است كه زنان از منظر حقوق، شأن و مرتبت موجود (فعلي) با مردان مقايسه شوند و در رويكرد هنجاري به الزام و بايد در برابري حقوق، احترام و شأن پرداخته مي‌شود (Bordo, 2001: p.97). بنابراين، اين ادعا كه زنان و مردان بايد حقوق و احترام برابر داشته باشند، ادعايي هنجاري است و اين‌كه زنان از حقوق برابر محرومند، يك ادعاي توصيفي است. به عنوان مثال، فمينيست‌ها در اين‌كه چه چيزهايي ظلم يا نابرابري محسوب مي‌شود يا چه نوع بي‌عدالتي به زنان آسيب مي‌رساند، با هم اختلاف دارند؛ چنان‌كه «سوزان جيمز»[vii]، در قالب توصيفي ديدگاه كلي فمينيسم را اين‌گونه توصيف مي‌كند: «فمينيسم بر اين عقيده استوار است كه زنان نسبت به مردان ستمديده و محروم هستند و اين ستم غير قانوني و غير منصفانه است» (Harding, 1980: p.112). در قالب هنجاري نيز مي‌توان فمينيسم را اين‌گونه تعريف كرد: زنان مستحق حقوق، احترام و ... برابر هستند. فمينيست‌ها صرفاً متعهد به بيان اصل عدالت و برابري زنان نيستند؛ بلكه براي ايجاد تغييرات اجتماعي، سياسي و فرهنگي مرتبط با عدالت و برابري زنان، وارد عمل نيز مي‌شوند.
    متناظر با دو رويكرد توصيفي و هنجاري، مي‌توان گرايش‌ها و طيف‌هاي فمينيسم را در حالات زير نشان داد:
     
    1-2) فمينيسم راديكال
    طرفداران «فمينيسم راديكال»[viii] معتقدند كه هيچ حوزه‌يي از جامعه، از تبيين مردانه بركنار نيست و در نتيجه بايد در هر جنبه‌يي از زندگي زن كه هم اكنون طبيعي تلقي مي‌شود، ترديد كرد و براي انجام امور شيوه‌هاي جديدي يافت. آنان به سه مسأله اساسي در ديدگاه خود تأكيد دارند: نكته‌ي اول در ارتباط ميان سياست‌هاي فمينيستي و رفتار جنسي فردي مي‌باشد كه بر محور اين سؤال استوار است كه آيا زنان به طور ضروري بايد با مردان زيست كنند يا مي‌توانند جدا از مردان هم زندگي كنند. نكته دوم مسأله تفاوت جنسي است كه آيا اين تفاوت جنسي به گونه‌ي زيستي و طبيعي پديد مي‌آيد يا اين‌كه به گونه‌ي اجتماعي حاصل مي‌شود. مسأله سوم اين است ‌كه كدام رويكرد بايد مورد توجه قرار گيرد؛ كناره‌گيري از اجتماع يا دگرگون كردن اوضاع (منصورنژاد، 1381: ص259). اغلب فمينيست‌هاي راديكال، اين ديدگاه را كه فرودستي زنان به فرودستي زيستي آنان مربوط مي‌شود، نمي‌پذيرند؛ آن‌ها معتقدند كه زن مقصر نيست؛ بلكه تقصير، زيست‌شناسي مردانه است. مردان به طور طبيعي خشن هستند و از خشونت خود براي سلطه بر زنان بهره مي‌گيرند.
     
    2-2) فمينيسم ليبرال
    «فمينيست‌هاي ليبرال»[ix]، فقدان حقوق مدني و فرصت‌هاي برابر آموزشي را دليل ستم به زنان مي‌دانند و سعي دارند با انجام اصلاحاتي در اين زمينه، بدون آن‌كه به بنيادهاي اجتماعي و اساسي موجود در جامعه دست بزنند، موقعيت زنان را بهبود بخشند. جنسيت در نظر اين گروه، تعيين كننده حقوق فرد نيست و سرشت زنانه و مردانه كاملاً يكسان است؛ آن‌چه وجود دارد، انسان است نه جنس (Jaggar, 1998: p.37). بنابراين جامعه‌اي مطلوب است كه در آن تضاد شديدي ميان خصوصيات مردانه و خصوصيات زنانه وجود نداشته باشد. از نظر فمينيست‌هاي ليبرال، نقش جنسيتي محصول روابط اجتماعي در طول تاريخ است؛ نه هديه و وديعه طبيعي و غير قابل تخلف. آن‌ها معتقدند در ابتداي حيات بشري مادرسالاري حاكم بوده است و پدرسالاري واقعيتي تلخ است كه به تدريج بر جوامع بشري تحميل شده است (ر.ك. قهرماني، 1376: ص86).
     
    3-2) فمينيسم سوسيال
    جريان «فمينيسم سوسيال»[x] متأثر از فمينيسم راديكال است كه بعد از دهه هفتاد شكل گرفت. اين گرايش در واقع به نقد ايرادات و اشكالات رويكرد ليبرالي پرداخته و سعي داشته از آن ايرادات دور بماند. بر طبق اين ديدگاه، جنس، طبقه، نژاد، سن و مليت خود عوامل ستم بر زنان تلقي مي‌شوند. فمينيسم سوسيال مردسالاري را نظامي فراتاريخي مي‌داند؛ به اين معنا كه مردان در طول تمام تاريخ، بر زنان اعمال قدرت نموده‌اند و معتقد است كه اين نظام در جوامع سرمايه‌داري شكل خاصي مي‌يابد. با اين توضيح كه مردان و نظام سرمايه‌داري از كار زنان در خانه به رايگان بهره‌مند مي‌شوند و به همين دليل، اين گرايش، به اجتماعي شدن زنان و مشاركت اجتماعي آنان، تأكيد فراوان مي‌ورزد (Jaggar, 1998: p.18).
     
    4-2) فمينيسم ماركسيستي
    طرفداران «فمينيسم ماركسيستي»[xi] با تأكيد بر مادرسالار بودن جوامع اوليه بشري، معتقدند كه پيدايش مالكيت خصوصي در جوامع، سبب اسارت زنان شده است و تا زماني كه نظام بورژوازي وجود دارد، اين اسارت وجود خواهد داشت. با توجه به تقسيم جامعه به دو عرصه‌ي عمومي (بازار) و خصوصي (خانواده) توسط نظام سرمايه‌داري، اولين شرط رهايي زنان خانه‌دار از بند اسارت مردان، بازگشت آنان به فعاليت‌هاي عمومي است. نئوماركسيست‌هاي مكتب فرانكفورت تا حدود زيادي از نظريات فمينيست‌هاي ماركسيست عدول نموده‌اند. آنان معتقدند كه در چارچوب نهاد خانواده، به دليل روابط عاطفي و شخصي و اعتماد بين افراد خانواده، از خودبيگانگي تاحدودي كاهش مي‌يابد (قهرماني، 1376: ص92).
     
    5-2) فمينيسم پست‌مدرن
    «فمينيسم پست‌مدرن» واژه‌اي است كه از دو كلمه فمينيسم و پست‌مدرنيسم تشكيل مي‌شود و تداعي كننده مجموعه‌اي از مفاهيم و طرز تلقي‌هايي است كه پيرامون زنان و مسايل زنانه وجود دارد كه اين مفاهيم بعضاً متضاد و متعارض نيز مي‌باشند. فمينيسم پست‌مدرن بيشتر واژه‌اي جديد به نظر مي‌رسد و مسايل متأخر مربوط به زنان را دربرمي‌گيرد.
    تحت تأثير آموزه‌هاي پست‌مدرني، گروهي كه بعد از دهه هفتاد به عرصه‌ي فمينيسم وارد شدند، خود را فمينيست پست‌مدرن ناميدند. آن‌ها با تأكيد بر اصل تفاوت انسان‌ها، معتقدند كه باورهاي جهان‌شمول و فراانساني يا «حكايت‌هاي برتر»[xii]، نه تنها غير قابل قبول و دسترس هستند، بلكه خود بنيانگذار ستم‌هاي جديد عليه زنان خواهند بود. به نظر اين گروه، نه نفس ازدواج و نقش مادري، بلكه دسته‌اي از روابط تحميل شده بر زنان، موجب بردگي آن‌ها شده است. علت زير سلطه رفتن زنان، وجود رفتارهايي است كه از بدو تولد ميان دختر و پسر، تفاوت و تفارق ايجاد مي‌كند. آنان نظريه «مردان و زنان با تعاريف جديد» را پيشنهاد مي‌كنند و به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محيط اجتماعي اعتقاد دارند. پست‌مدرن‌هاي فمينيست به اثرات گفتمان‌هاي متعدد، چارچوب‌هاي تئوريك، داستان‌ها و روايت‌هايي كه در مقام تعريف از جنسيت[xiii] گفته يا استفاده مي‌شود، اشاره مي‌كنند و معتقدند كه اين داستان‌ها و حكايات، در تعيين هويت و تعريف جنسيت نقش دارند؛ چنان‌كه حتي تعريف هويت جنسي نيز تابعي از روابط قدرت اجتماعي- سياسي است (Jones, 1996: p.92).
    در هر حال، با وجود اختلافات فراواني كه در ديدگاه‌ها، رويكردها و گرايشات فمينيستي وجود دارد، مي‌توان به وجه مشترك تمامي آن‌ها اشاره كرد؛ چنان‌كه آنان يافته‌هاي بشري را منبع و معيار تشريع و قانونگذاري مي‌دانند و همگي فرزندان شايسته نهضت رنسانس و تفكرات اومانيستي‌اند و خانواده هسته‌اي را كه بر سرپرستي مرد استوار است، آماج حملات و انتقادهاي خود قرار مي‌دهند و خواهان رفع تمامي تمايزات جنسي در قوانين، آموزش و فرصت‌ها، امكانات اجتماعي و ... هستند. در اين ميان مقوله فمينيسم پست‌مدرن و نحوه‌ي تعامل پست‌مدرنيسم و فمينيسم از جمله مباحثي هستند كه در اين نوشتار به آن‌ها پرداخته مي‌شود.
     
    3) آموزه‌هاي فمينيسم پست مدرن
    1-3) ترديد در روايت‌هاي كلان
    پست‌مدرنيسم با ترديد در روايت‌هاي مهم و كلان هم‌چون خرد، حقيقت، زيبايي، هنر و علم بر اين باور است كه متافيزيك غربي و رشد تكنولوژيك از جمله عواملي هستند كه بايد در تحليل مسايل و مقولات اساسي حيات بشري از جمله «هويت زن»[xiv]، به عنوان عوامل تأثيرگذار، مورد توجه قرار گيرند. البته موقعيت تاريخي پست‌مدرنيسم پيچيده است؛ چنان‌كه عصر مدرن و پست‌مدرن به دليل عدم تطابق زماني فيمابين، به گونه‌ي خاصي به هم مربوط مي‌شوند. پست‌مدرن ريشه در عصر مدرن دارد؛ اما در مواردي نيز با هم تعارض و اختلاف دارند؛ از جمله مي‌توان به تعارض و گسيختگي در حيات بشري و غلبه‌ي طبقاتي از مردم بر طبقات ديگر و بحران‌هاي هويتي اشاره كرد. پست‌مدرنيسم به طور اساسي، مفاهيمي چون منشأ، ماهيت[xv] و سرشت را زير سؤال مي‌برد و در نتيجه، زمينه را براي ورودي جديد به مبحث فمينيسم فراهم مي‌كند.
    به تعبير «هالبرستام»[xvi]، جسم طبيعي ديگر امروز معني ندارد و نابود شده است و پيكره يا جسم مصنوعي (تكنولوژيك) جايگزين آن شده است (ibid: p.120). بر اين اساس، فمينيست‌هاي پست‌مدرن با تأكيد بر مصنوعي بودن بدن، جنس، نژاد و توانايي جنسيتي زنان، چالش‌هاي جديدي را در اين عرصه پديد آورده‌‌اند.
    با ارايه تعبير تكنولوژيك و مصنوعي از جنسيت، نژاد، بدن و ...، در واقع امكان نفي خاستگاه و منشأ مسلم و متعالي آدمي و سرشت او فراهم مي‌آيد. پست‌مدرن‌ها با دامن زدن به اين نحوه نگاه به آدمي، پيامدهاي فراواني را براي خط فكري فمينيستي يا گفتمان فمينيستي فراهم كرده‌اند كه برآيند اين گفتمان و خط فكري، نقد خصايصي از ماهيت زنان است كه در دوره مدرن رواج داشت؛ خصايصي چون زنان نخبه، غربي، سفيد، طبقه متوسط به بالا، ناهم‌جنس و... (Nicholson, 2000: p.101).
    بنابراين، با اين سخن كه نمي‌توان زن را با ماهيت مشخص (مدرني) تعريف نمود، اساس فمينيسم پست‌مدرن شكل گرفت.
     
    2-3) ساختارشكني
    ساختارشكني يا ساختارزدايي يكي از خصايص انديشه پست‌مدرن است كه به نفي هرگونه ساختار نظام‌مند و منطقي حاكم بر امور و نفي گفتمان و تصورات مفروض پيشين مي‌انديشد. «فلكس»[xvii] بر اين باور است كه گفتمان‌هاي پست‌مدرن از آن جهت «ساختارشكن»[xviii] هستند كه ايجاد شك مي‌كنند و ما را از عقايد قبلي مربوط به حقيقت، دانش، قدرت، خود[xix] و زبان دور مي‌سازند. فمينيسم پست‌مدرن نيز با الهام از پست‌مدرنيسم، به نقد گفتمان‌هاي غالب و برتر در مورد هويت زنان مي‌پردازد؛ گفتمان‌هايي كه اغلب آلوده به انديشه‌هاي مدرني هستند. اين گفتمان‌ها تنها با الهام از آموزه‌هاي پست‌مدرني قابل نقد و ساختارشكني‌اند (Flax, 2000: p.41).
     
    3-3) توجه به تفاوت‌هاي بين زنان
    با ايجاد فضاي پست‌مدرني و بروز حركت‌هاي فمينيستي- پست‌مدرنيستي، زنان از همه طبقات، رنگ‌ها، نژادها و قوميت‌ها توانستند حركت‌هاي اعتراضي خود را شروع نمايند. آن‌ها هم‌چنين نگريستن به زنان را از منظر جنس نابرابر، طبقه‌اي ديگر، غربي بودن يا نبودن و هم‌چنين سفيد بودن يا نبودن را مورد نقد قرار دادند. قابل توجه است كه فمينيسم پست‌مدرن در اين ويژگي مورد نقد فمينيست‌هاي راديكال قرار گرفته است؛ البته هدف آن‌ها نقد خود پست‌مدرنيسم يا فمينيسم پست‌مدرن نبوده است؛ بلكه تأكيد بر اين نكته بوده است كه فمينيسم پست‌مدرن نمي‌تواند انتقادي‌تر از آن چيزي باشد كه ما انتظار آن را داريم؛ به نحوي كه بتواند تفاوت‌ها و گوناگوني‌هاي فرهنگي واقعي بين زنان را نيز مورد توجه قرار دهد و به طور كامل به نقد بنيادگرايي مدرنيستي اقدام نمايد (ibid: p.22).
    به هر صورت، امروزه نظريه‌هايي مورد نياز است كه بتواند تفاوت‌هاي بين زنان را در دوره‌هاي تاريخي و طي فرهنگ‌هاي مختلف مورد توجه قرار دهد. به همين دليل بسياري از فمينيست‌ها، تئوري پست‌مدرني پيرامون زنان را براي تحكيم و تقويت مطالعـات مربـوط بـه واقعيـات مذكـور بسيـار مناسب مي‌داننـد؛ البتـه دليـل تـوجه به پست‌مدرنيسم را بايد در اين نكته جويا شد كه ديدگاه پست‌مدرنيسم درباره زنان، با تلقي بسياري از ديگر جريانات فمينيستي تفاوت اساسي دارد؛ چنان‌كه فمينيست اومانيست با تأكيد بر خود بنيادي و ذاتي دانستن خصايص و ماهيت آدمي، به ثبات و تغييرناپذيري اين خصايص تأكيد مي‌ورزد (Nicholson, 2000: p.90) ؛ درحالي‌كه فمينيست پست‌مدرن هم با اين نظريه و هم با «بنيادگرايي زيستي»[xx] كه در بعضي از تئوري‌هاي فمينيستي وجود دارد، مخالف است (Weedon, 1989: p.32).
     
    4-3) تقويت گفتمان
    پذيرش انگاره‌هاي پست‌مدرن توسط فمينيست‌ها از جهتي به منظور تقويت گفتماني[xxi] است كه طي آن بسياري از حقايق مربوط به زنان و جنسيت تبيين و روشن مي‌شود. به گمان پست‌مدرن‌ها، حقايق اعم از حقايق معرفتي، ‌اجتماعي، سياسي، فرهنگي و از جمله هويتي و جنسيتي، نه اموري بديهي و مسلم[xxii]، بلكه اموري ساختني[xxiii] هستند كه تنها به واسطه‌ي گفتمان امكان ساختن آن‌ها پديد مي‌آيد؛ به همين دليل توقعي كه از فمينيسم پست‌مدرن وجود دارد، اين است كه اين روند بتواند نگرش تطبيقي- تاريخي را به جاي نگرش‌هاي كل‌گرايانه[xxiv] و تغييرات در قوانين را به جاي قوانين عام و پوشش‌دهنده قرار دهد و هم‌چنين تصورات متكثر و غير واحد از هويت زنان را جايگزين تصورات واحدي نمايد كه به طور كلي درباره هويت جنسي زنانه وجود دارد. «ويدون»[xxv] بـر اين بـاور است كـه تأكيد بـر گفتمان، زمينـه ظهور جريان «پساساختارگرايي»[xxvi] را در عرصه‌ي آموزه‌هاي پست‌مدرني فراهم ساخت. اين رويكرد نوين به جهت تأكيد بر گفتماني بودن اموري از جمله هويت جنسي، مورد توجه فمينيست‌هاي پست‌مدرن قرار گرفت. تحليل گفتماني روشي است كه تضاد بين گفتمان‌هاي مختلف را روشن مي‌كند و بين آن‌ها رقابت جدي پديد مي‌آورد(ibid: p.23).
    بين فمينيسم و پساساختارگرايي در اين زمينه اشتراكاتي وجود دارد؛ از‌ آن جهت كه هر دو به مطالعه تاريخي و اجتماعي مقولات تأكيد مي‌ورزند؛ از ساختارهاي منطقي و مسلم حاكم بر جامعه گريز دارند و سعي دارند از نظم تحميلي و انديشه‌هايي كه به لحاظ تاريخي حاكم شده‌اند،‌ عبور كنند. راه اساسي اين عبور، همان چيزي است كه پست‌مدرن‌ها از آن به گفتمان ياد مي‌كنند (ibid: p.30). به نظر «فراسر»[xxvii]، تئوري گفتمان در فهم و درك واقعي‌تر دست‌كم چهار چيز به ما كمك مي‌كند:
    1ـ دريافت نحوه‌ي شكل‌گيري هويت‌هاي اجتماعي مردم، رشد و تغيير دوباره‌ي آن‌ها.
    2ـ فهم نحوه‌ي شكل‌گيري گروه‌هاي اجتماعي تحت شرايط نابرابر با وجود اشتراكات و سپس تغيير آن‌ها.
    3ـ شناسايي روند هژموني فرهنگي گروه‌هاي مسلط در جامعه و فهم نحوه‌ي پديد آمدن سلطه فرهنگي رقابت و نحوه‌ي فرهنگ‌ها و چگونگي تغيير وضعيت آن‌ها.
    4ـ ارايه‌ي تصويري روشن از تغييرات اجتماعي آينده و عملكرد سياسي گروه‌هاي اجتماعي كه در سايه‌ي اين تصور روشن، مواجهه منطقي‌تري براي انسان پديد مي‌آيـد (Irigaray, 2000: p.178).
    البته برخي نيز با مرزگذاري بين پست‌مدرنيسم و پساساختارگرايي سعي دارند فمينيسم متأثر از پساساختارگرايي را مورد پرسش قرار دهند و تلاش مي‌كنند تا به گونه‌اي فمينيسم را در مقابل پست‌مدرنيسم قرار دهند؛ با اين نقد كه اگر همه آموزه‌هاي پست‌مدرني در فمينيسم ساري و جاري شوند، در آن صورت فمينيسم نخواهد توانست به طور واقعي همه مسايل مربوط به زنان را بررسي كند.
     
    4) تعامل فمينيسم و پست مدرنيسم
    1-4) تأثير پست مدرنيسم بر فمينيسم
    فراسر در ارتباط با مسايل پست‌مدرنيسم و فمينيسم بر اين باور است كه فمينيست‌ها نيز شبيه پست‌مدرنيست‌ها، بايد به بسط و گسترش پارادايم‌هاي جديدي درباره نقادي اجتماعي اقدام كنند؛ پارادايمي كه در فلسفه‌هاي كلاسيك و سنتي وجود ندارد. آن‌ها بايد «معرفت‌شناسي بنيادگرايي»[xxviii] مدرن و نظريه‌هاي سياسي و اخلاقي مدرن را مورد نقد قرار دهند. از اين طريق، فمينيست‌هاي پست‌مدرن مي‌توانند سوگيري‌ها و گرايش‌هاي غلطي را كه به طور تاريخي و جهاني در قضاوت‌ها و داوري‌هاي پيشينيان درباره زنان وجود داشته است، نمايان سازند و از اين طريق در واقع به جهت‌گيري فلسفي غالب در عصر مدرن كه همه چيز را در عينيت[xxix] جستجو مي‌نمود، ترديد مي‌كنند كه اين ترديد مي‌تواند سرآغاز ورود به جنبش‌هاي اصيل فمينيستي پست‌مدرن باشد (ibid: p.90).
    «كورت»[xxx] نيز بر اين باور است كه فمينيسم بسيار از پست‌مدرنيسم تأثير پذيرفته و به نحوي مديون آن نيز هست؛ به عنوان مثال پست‌مدرنيست‌ها با تأكيد بر ساختارزدايي[xxxi]
    و فراهم كردن شرايطي مطلوب براي زدودن هر گونه ساختار مفروض و منطقي،
    زمينه مناسبي را براي ايده‌هاي فمينيستي از جمله نفي تقسيم‌بندي‌هاي ساختارمند و سـنتي بيـن مـرد و زن، سـياه و سـفيد، طبقـه متـوسـط و بـالا و... فـراهم نـموده‌انـد (Gergen, 1990: p.109).
    در ساختارزدايي پست‌مدرنيستي دو سؤال اساسي مطرح است كه به نحوي به فمينيسم مربوط مي‌شود؛ يكي اين‌كه منافع حاصل از تخريب و ساختارزدايي كلماتي چون زن چه چيزهايي هستند؟ و دوم اين‌كه علايق چه كساني در تئوري پست‌مدرنيستي تأمين مي‌شود؟
    به زعم «شوآرتز»[xxxii]، اگر چه پست‌مدرنيست‌ها ممكن است عملاً تئوري‌هاي خود را به نحوي توسعه بخشند كه مورد توجه غيرفمينيست‌ها‌ قرار گيرد، اما اين تئوري‌ها بيشتر علايق فمينيست‌ها را توسعه مي‌بخشد؛ چرا كه فمينيست‌ها هويت را مركز ثقل نظريه خود قرار مي‌دهند و به آن عينيت نمي‌بخشند و نمي‌خواهند با اين عينيت‌ها تمايز زن و مرد را روشن كنند. ساختارزدايي پست‌مدرنيستي از طبقه‌بندي‌هايي كه فمينيست‌ها آن‌ها را اساس تئوري‌پردازي و تدوين اهداف خود قرار مي‌دهند، فضايي را ايجاد مي‌كند كه فمينيست‌ها به واسطه آن مي‌توانند با ديگر طبقه‌بندي‌ها و تئوري‌هاي مربوط به هويت آشنايي پيدا كنند؛ به نحوي كه فمينيسم به جاي وابستگي به طبقه‌بندي خاص هويتي، به شبكه‌هايي از هويت‌ها متصل مي‌شود؛ چرا كه به زعم پست‌مدرنيست‌ها، آن‌چه مهم است، مسأله هوشياري يا آگاهي[xxxiii] هويتي است، نه هويت‌هاي ثابت شده[xxxiv]. هويت چيزي نيست كه يك بار به دست بيايد و براي هميشه بماند؛ بلكه مسايل هويتي با تغييرات مستمر پيراموني و تاريخي، دايم درحال تبديل و تكوين هستند(Alcoff, 1995: p.440).
    پست‌مدرنيسم با طرح سؤالاتي در زمينه جنس و هويت، در واقع چشم‌اندازهاي جديدي را پيش روي فمينيسم گشوده است كه عمده روندهاي فمينيستي را تحت تأثير خود قرار داده است؛ چنان‌كه «باتلر»[xxxv] با مطرح كردن بحث جنسيت[xxxvi] و جنس[xxxvii] به طرح اين سؤال اساسي پست‌مدرني مي‌پردازد كه آيا مؤنث[xxxviii] بودن، در بردارنده‌ي يك «واقعيت طبيعي»[xxxix] است يا تحت تأثير عملكرد فرهنگي يا كاركرد فرهنگي[xl] قرار مي‌گيرد يا اين‌كه اساساً واقعيت طبيعي است و نه كاركرد فرهنگي؛ بلكه يك واقعيت نهادينه و طبيعي شده‌اي (جزء طبيعت فرد درآمده) است كه خود تحت تأثير گفتماني است كه اين گفتمان خود به تعريف طبقه‌بندي‌هاي جنسيتي پرداخته است. در نظر باتلر، از آن جهت كه جدايي قايل شدن بين زن و مرد امري مردود است، بنابراين مي‌توان پذيرفت كه جنسيت و جنس مي‌توانند به نحو فرهنگي مورد توجه قرار گيرند و علاوه بر اين اميـدوار بـود كـه بحـث مؤنـث و مذكـر بـودن را بتـوان خـارج از تقسيم‌بندي‌ها و طبقه‌بندي‌هاي سنتي مدرنيستي مورد بررسي بهتر قرار داد (Butler, 1998: p.82).
    «فوكو»[xli]، به عقيده باتلر، پا را فراتر از مقوله فرهنگي دانستن جنسيت و جنس مي‌گذارد و مي‌گويد: نيازها، تمايلات، جهت‌گيري‌هاي شخصي و تجربيات ما درباره عشق، ترس و ...، همگي تحت تأثير روابط قدرت شكل مي‌گيرند. چنان‌كه شكل‌گيري خود، هويت[xlii] و تلاش براي تجزيه و تحليل و كنترل خود، در مسيري قرار ندارند كه منجر به آزادسازي و آزادي[xliii] فرد شوند؛ بلكه بيشتر خصايص و برآيندي از اشكال مختلف قواعد اجتماعي‌اند كه وي آن را انضباط[xliv] مي‌نامد. درحالي‌كه اين گفتمان‌هاي ما هستنـد كـه تمايلات، علايـق،‌ جهت‌گيري‌ها، عشـق و توانمندي‌هاي ما را بايـد بسازند (cf. Foucault, 1993: p.12).
    پست‌مدرنيست‌ها سعي مي‌كنند فمينيسم يا حركت‌هاي فمينيستي را به سمتي سوق دهند كه به جاي تأكيد محض بر مسأله برابري جنسي يا توزيع عادلانه شأن و منزلت زنان و مردان و برخورد با تبعيض‌هاي موجود بين زن و مرد، به جنبه‌هاي اجتماعي مسايل زنان و مردان (مقوله جنسيت و هويت جنسي) توجه بيشتري صورت گيرد؛ چرا كه در ميان فمينيست‌هايي كه به برابري جنسيتي تأكيد دارند، دو گرايش عمده وجود دارد كه هر كدام از آن‌ها به نحوي به مقوله برابري جنسيتي تأكيد خاص دارند. يكي از اين جريانات فمينيستي، فمينيسم ليبرال است و ديگري فمينيسم راديكال. فمينيست‌هاي راديكال بر اين باورند كه زنان بايد در قدرت مطلق (قدرت نابرابر و برتر نسبت به مردان) قرار گيرند و فمينيست‌هاي ليبرال نيز معتقدند كه دولت بايد برابري جنسيتي بين مردان و زنان را تضمين نمايد؛ اما پست‌مدرنيست‌ها و به تبع آن فمينيست‌هاي پست‌مدرن بر اين عقيده‌اند كه جامعه‌ي امروز، تعريف جنس را تغيير داده است؛ چرا كه به زعم آنان مسيري را كه يك كلمه يا لغت طي مي‌كند تا مورد استفاده و استعمال افراد آن جامعه قرار گيرد، مسيري است كه طي آن، معناي آن لغت يا كلمه عوض مي‌شود؛ به نحوي كه ديگر آن لغت يا كلمه معني واقعي خود را ممكن است دارا نباشد. به عبارت ديگر، يك متن يا يك كلمه ديگر هميشه معني واقعي خود را به همراه ندارد. چنان‌كه تعريفي كه جامعه‌ي امروز از جنس و جنسيت ارايه مي‌كند، تنها بخشي يا قسمتي از معني واقعي آن را لحاظ مي‌كند. كلماتي چون پرورش دادن[xlv] و مراقبت كردن[xlvi] متأسفانه به نحوي معني و تفسير مي‌شوند كه تنها نيمي از جمعيت جهان (يعني زنان) را دربرمي‌گيرند؛ در حالي‌‌كه اين كلمات ذاتاً چنين معنايي را ندارند؛ معنايي كه در انحصار جنس خاص (مرد يا زن) باشد؛ بلكه اين واژگان به نحوي هستند كه سوگيري جنسيتي از آن‌ها استنباط نمي‌شود؛ چنان‌كه معني واقعي كلمه‌اي هم‌چون جنس را مي‌توان به نحوي ارايه كرد كه هم مرد و هم زن را شامل شود؛ به اين معني كه گفته شود، مردان داراي ارگان و اندام جنسي خاص خود و زنان نيز داراي اندام جنسي خاص خود و متفاوت از مردان هستند. با اين وصف از لغت جنس، ديگر هيچ معنايي دال بر وجود جهت‌گيري معنايي و دلالتي خاص براي مرد يا زن به واسطه كلمه فوق، وجود نخواهد داشت و نمي‌توان اين كلمه يا كلمات نظير آن را به نحوي معنا كرد يا به‌كار برد كه وظايف خاصي را براي زنان يا مردان استنباط نمود (ibid).
    در هر صورت، فمينيسم تحت تأثير پست‌مدرنيسم، نبايد فقط به مسأله برابري جنسيتي توجه كند؛ بلكه بايد به تصوير بزرگتر از اين مسأله بپردازد. اين تصوير بزرگ نيز، همان «هماهنگي اجتماعي»[xlvii] است كه بايد منطبق با آن به تبيين و تعريف مقولات مختلف از جمله هويت، جنسيت و... پرداخت؛ چرا كه هماهنگي اجتماعي، هيچ‌كس را محدود نمي‌كند؛ بلكه همه چيز و همه كس را شامل مي‌شود. هماهنگي اجتماعي به اين معني است كه همه زنان، نژادها و جنسيت‌ها، حق برابري دارند؛ همان حقي را كه مردان سفيدپوست دارند. با تحقق هماهنگي اجتماعي، جنسيت‌ها حقوق يكساني را به دست خواهند آورد. از منظر پست‌مدرنيست‌ها، فمينيست‌هاي غير پست‌مدرن، از آن رو كه خود را پيشاپيش درگير مقوله‌اي به نام درست[xlviii] و نادرست[xlix] يا حق و باطل كرده‌اند، ديگر قادر به ديدن «تصوير بزرگ‌تر»[l] كه همان هماهنگي اجتماعي است، نيستند. اين خود دليل اين حقيقت است كه چرا فمينيست‌ها نه به درستي از گذشته خود فهم واقعي دارند و نه مي‌توانند درك درستي از آينده داشته باشند (Hall, 2005: p.14).
    حال مسأله اين است كه چگونه مي‌توان فمينيست‌ها را به اين سمت هدايت كرد كه به تصوير بزرگتر (هماهنگي اجتماعي) توجه نمايند. به زعم «هال»[li]، با تأكيد بر سه نكته، مي‌توان اين امر را محقق كرد:
    اول اين‌كه اجتماع[lii] را به عنوان يك كل فرض كرد كه دستيابي به هماهنگي اجتماعي (دستيابي به كل) تنها منوط به با هم بودن افراد جامعه باشد.
    دوم اين‌كه جنس را امري محدود به صفات و خصايص خاص ندانست و به جاي پرداختن به مقوله «برابري جنسيتي»[liii]، به «حقوق برابر»[liv] بين جنس‌ها توجه نمود. چرا كه برابري جنسيتي امري غير قابل بحث و مفروض است و بيشتر بايد به تضمين حقوق برابر توجه كرد. برابري جنسيتي (برابري و هم‌ترازي جنس زن و مرد) امري مسلم است؛ ولي حقوق برابر براي دو جنس مرد و زن امري «به‌دست آوردني»[lv] است كه تنها با هماهنگي اجتماعي مي‌توان به آن دست يافت.
    سوم اين‌كه بايد از «ذهن گشوده»[lvi] برخوردار بود. وقتي هماهنگي اجتماعي يا اجتماع هماهنگ يك تصوير بزرگ‌تر باشد، نمي‌توان فقط يك بخش از اين تصوير يا قطعات[lvii] را مورد توجه قرار داد و آن‌ها را كنار هم گذاشت؛ مگر اين‌كه به تصوير كل يا كل تصوير توجه نمود (ibid: p.20).
بازدید امروز: 590
بازدید دیروز: 1910
بازدید از ابتدا: 496706