-
نظريه فمينيستي در روابط بينالملل(2)
نويسنده: ابوذر گوهري مقدم
ب - فمينيسم اصول گرا (standpoint femininism)
فمينيستهاي اصولگرا، به علت نگراني از ناتواني جريان اصلي و يا جريان مردانه (malestream) و تئوريهاي توسعه انساني در توضيح و تبيين جهاني كه زنان آن را تجربه ميكند، بوجود آمد. معرفت شناسي فمينيستهاي اصولگرا سعي در بيان اين مطلب دارد كه فهم و تصور انسان از جهان تا حد زيادي متأثر از تعامل فيزيكي او با جهان است. ادعاي اصلي آنها آنست كه گروههاي مختلف اجتماعي در جهان چارچوبهاي مختلف معرفتي و ديدگاههاي مختلفي نسبت به جهان بوجود ميآورد و در صورت پذيرش اينكه جنسيت يكي از اساسي ترين منابع تقسيم دراجتماع است از اين رو در جامعه اي كه از طريق جنسيت تقسيم شده، زنان متفاوت از مردان ديده و شناخته ميشوند.(49)
اين گروه از فمينيستها معتقدند: دانشي كه ناشي از تجارب زنان در حاشيه جهان سياست است واقعاً بيطرفانه و مهمتر است چرا كه در روابط قدرت شركت نداشته و مقهور آنها نيست. منازعه سياسي زنان عليه در حاشيه قرار گرفتن خود، به آنها بي طرفي بخشيده است و به آنها امكان درك بهتر مسايل را ميدهد.(50) آنها معتقدند افرادي كه از لحاظ اجتماعي تحت سلطه اند – در اين مورد زنان در روابط بينالملل – ديدگاههاي دقيق و متفاوتي در مورد چگونگي جهان و قوانين عملكرد آن دارند و بايد اين ديدگاهها را لحاظ كرد.(51) فمينيستهاي اصولگرا معتقدند كه دانش مردان هرگز نميتواند كامل باشد. منظور آنان فقط اين نيست كه ستمديگان ميتوانند بيشتر بدانند، بلكه اين نيز هست كه دانش ايشان طي مبارزه آنها عليه ستم حاصل ميشود. دانش زنان از مبارزه عليه مردان و كوششي حاصل ميشود كه قصد دارد اين دانش را جايگزين دانش تحريك شدهاي سازد كه مردان توليد كرده اند و از آن براي كنترل و فرودستسازي زنان استفاده ميكنند. آنان معتقدند توصيفهاي آنها نسبت به توصيفهاي مردان كمتر جانبدارانه و كمتر تحريف شدهاند.(52) فمينيستهاي اصولگرا بر ويژگيهاي منحصر به فرد زنان تاكيد دارند و معتقدند تفاوتهاي واقعي بين جنسيتهاي مختلف وجود دارد كه تنها برساختههاي اجتماعي يا جبرهاي فرهنگي نيستند.(53)آنها چارچوبي جهت بررسي مجدد مفروضات اصلي رئاليستها ميسازند و استدلال ميكنند كه رئاليستها بر كشورهاي مجزا و خودمختار تاكيد دارند، زيرا مردان جدايي را بر وابستگي متقابل ترجيح ميدهند. پسران از همان دوران طفوليت بين خود و پرستار خود تفاوت ميبينيد لذا به جدايي و خود مختاري روي ميآورند در حالي كه دختران اين تفاوت را احساس نميكند و لذا وابستگي را ميپسندند. آنها به طور كلي زنان را صلح طلب و مردان را جنسيتي جنگ طلب ميدانند. به اعتقاد آنها جنگ در حقيقت از ذهن مردان آغاز ميشود اما اساس صلح را بهتر است در ذهن زنان بجوئيم.(54)
رابرت كيوهين معتقد است: فمينيسم اصولگرا، درمورد مسايل مفهومي روابط بينالملل خصوصاً در صورتي كه با فمينيسم تجربه گرا تركيب شود – امكان تدوين غني تر ومعطوف به جنسيت و نيز انتقاد از تعصب جنسيتي كه در مفاهيم وابستگي متقابل و نهادينه سازي كه توسط مردان ساخته شده، ممكن ميسازد. مثلاً كيوهين در مورد قدرت كه از مفاهيم اساسي رئاليستها ميباشد به جاي تاكيد بر «كنترل بر سايرين» جنبه «ترغيب جهت همكاري با هم» را برداشت ميكند. اين برداشت، مفهوم حاكميت را نيز زير سئوال ميبرد و چنانكه كيوهين بيان ميدارد تفكر فمينيستي بر هويت در كنار ديگران تاكيد دارد تا متفاوت نمودن خود از ديگران.(55) به اعتقاد كيوهين مفاهيم فمينيسم اصول گرا به اين معني نيست كه ديدگاههاي فمينيستي لزوماً به طور مطلق بر نظرات سنتي برتري دارند بلكه آنها تنها ديدگاههاي معتبري از واقعيات پيچيده جهان سياست ارائه ميدهند. مفاهيم فمينيسم اصول گرا نقطه عزيمت روشني جهت توسعه فمينيسم در روابط بينالملل ايجاد ميكند.(56)
ج – فمينيسم پست مدرن :
فمينيستهاي پست مدرن مفروضات هر دو گروه اصولگرا و ليبرال را در مورد جنسيت رد ميكنند. در حاليكه فمينيستهاي اصول گرا تفاوتهاي جنسيتي را مهم و ثابت و ليبرالها آن را ناچيز ميشمرند، پست مدرنها آنها را مهم ولي مختلف ميدانند.(57) آنها با فمينستهاي اصولگرا هم عقيده اند كه رئاليسم مفروضات پنهاني در مورد نقش جنسيت دارد اما وجود جوهري ذاتي در جنسيت زن و مرد را انكار ميكند. آنها به ليبرال فمينسيتها انتقاد ميكنند كه سعي دارند زنان را در ساختارهاي سنتي جنگ و سياست خارجي وارد نمايند. آنها معتقدند زنان ناظران منفعل يا قرباينان جنگي نيستند بلكه شركت كنندگان فعال در جنگ هستند و به شيوه مختلف به جبهههاي جنگ كمك ميكنند.(58)
فمينيستهاي پست مدرن به دنبال شالوده شكني و انتقاد هستند تا توصيف. آنها مفاهيم يكپارچه اي مثل: زن، مرد، حقيقت و معرفت و … را به چالش ميكشند. آنها به همه نوع اصالت گروهي در همه انواع آن مخالفند و به دنبال شالوده شكني مقولات جنسيتي به منظور اثبات ماهيت تخيلي و غير واقعي آن هستند.(59) هدف اساسي اين قسم از فمينيستها شالوده شكني و تضعيف مفروضات اساسي رئاليسم ميباشد. آنها تاكيد دارند، هويت و معاني از لحاظ اجتماعي ساخته شده اند، اين ديدگاه به اين علت اهميت دارد كه معتقد است همه موضوعات مهم در روابط بينالملل در رهيافتهاي مطالعه آنها همه ساختگي هستند.(60) آنها تأثيرات مخرب تفسيم زنانه و مردانه و به طور كلي تقسيم بندي دو قسمتي را به چالش كشيده اند، در اين ديدگاه جنسيت بعنوان فيلتر آگاهي حذف ميشود. آنها معتقدند: جنسيت مقوله اي صرفاً از لحاظ اجتماعي ساخته نيست كه بر جنس ( sex) طبيعي تحميل شود بلكه خود جنس به لحاظ اجتماعي ساخته شده است و مقوله فمينيستي و جنسيت دستگاه توليد آن است.(61)به عقيده ويتوورث اين ديدگاه از آنجائيكه ظاهراً آزادي بيشتر به زنان بدون هرگونه هويت جنسيتي پيش پنداشته كه توسط مردان يا زنان تعيين شده باشد، ميدهد، مفيد ميباشد.(62)
د – فمينيسم راديكال
فمينيسم راديكال در اواخر دهه 1960 ظهور كرد و يك بينش كلي نگر درباره جهان سياسي اجتماعي، اقتصادي، روان شناختي و فرهنگي مردان بود. اين بينش معتقد به دوگانگي جنسيتي ظالمانهاي است كه عامل مشتركي را در زيربناي اين كل تشكيل ميدهد.(63) اين دسته از فمينيستها معتقدند نابرابرهاي جنسيتي حاصل نظام مستقل مرد سالاري است و نابرابريهاي جنسيتي شكل اصلي نابرابري اجتماعي هستند. مردسالاري نظامي جهاني است كه در آن مردان بر زنان مسلط اند. آنها ميگويند هيچ حوزهاي از جامعه از تبيين مردانه بر كنار نيست و در نتيجه، بايد در هر جنبه اي از زندگي زنان كه هم اكنون طبيعي تلقي ميشود، ترديد كرد و براي انجام امور شيوه اي جديد يافت.(64) آنها معتقدند روابط سلطه و تحكم بين زن و مرد يكي از اشكال اساسي سركوب ميباشد. مردان به دنبال تسلط بر زنان از طريق كنترل جنسيت، نقش توليد مثل آنها و نقش آنان در جامعه ميباشند و پدر سالاري جوامع بر نحوه ديد بر جهان تأثير گذاشته است. برخلاف ليبرالها آنها معتقدند همه ديدگاههاي مردان تعصب آميز ميباشد و علوم اجتماعي نميتواند از طريق توسعه مقولات و بررسي فعاليتهاي زنان تطهير گردد زيرا تمام هنجارها و قوانين توسط تفكرات مردانه ايجاد و توسعه يافته اند. اين گروه در روابط بينالملل، مطالعه خود را معطوف مطالعه زنان و جنگ و صلح نموده اند. اين گروه بر خلاف ليبرال فمينيستها تنها به ثبت فعاليت زنان در جنگ و هنگام صلح نپرداخته اند بلكه به بيان تفاوت نگرشهاي زنان به جنگ و صلح نيز توجه داشته اند. تا حدي زيادي راديكال فمينيستها معتقدند به علت اينكه زنان آرامش طلب و صلح طلب بوده و نگران زندگي ميباشند، لذا تنها اميدهاي نجات ما در عصر جنگهاي اتمي ميباشند. آنها جنگ و سلاحهاي اتمي و مسابقه تسليحاتي را محصول تفكر مردانه ميدانند. از اين ديدگاه، از آنجائيكه مردان جنگ را بوجود ميآورند، زنان ميتوانند جنگ را خاتمه دهند و لذا براي جلوگيري از جنگهاي اتمي خواستار دخالت زنان در فرآيند تصميمگيري هستند. آنها بيش از ليبرالها انتقادات عميق و معرفت شناسانه به جريان اصلي روابط بينالملل وارد ميآورند و مفروضات متدولوژيك علوم اجتماعي مبني بر بي طرفي ارزشيValue – Neutral)) را رد كرده و خواستار مشخص شدن حداقل مباني خاص هر تفكر شده اند.(65) آنها مفروضاتي كه تئوريهاي كلاسيك روابط بينالملل به شيوه بي طرفانه ارزش ساخته بودند را به چالش كشيده و بر اهميت توسعه حوزه روابط بين المل فراتر از حوزه سنتي آن تاكيد دارند.(66)به عبارت ديگر آنها معتقدند تئوريها تحت تسلط كساني كه آنها را ساخته اند – مردان – بوده است لذا مسايل جنگ و امنيت اهميت يافته اند. آنها حوزه روابط بينالملل را توسعه بخشيده و بر مسايل سنتي روابط بينالملل و مسايل صلح تاكيد دارند.(67)فمينيسم راديكال جهانشمولي روابط مردسالاري را اثبات ميكند ولي نميتواند شيوه اي را كه مردان از آن طريق زنان را فرو دست ميسازند و استثمار ميكنند به نحوي بسنده تبيين كنند. آنها همچنين تفاوتهاي موجود در تجارب زنان طبقات اجتماعي متفاوت و ايدئولوژي و فرهنگ را ناديده ميگيرند.(68) همچنين آنها هنگامي كه ميخواهند در مورد مسايل فراتر از شيوه سنتي روابط بينالملل بحث كنند، دقيقاً روشي همانند همتايان سنتي خود اتخاذ ميكنند.(69)
نتيجه
در مجموع معرفتشناسي ديدگاههاي فمينيستي روابط بينالملل بر بطلان دانش روابط بينالملل كه مبتني بر مواضع ثابت هستيشناسي و ديدگاههاي عيني معرفتشناسانه باشد، تاكيد دارند. در عوض آنها بر اهميت در نظر گرفتن ادعاهاي تئوريك خود، در نظر گرفتن شرايط منازعات سياسي و ذهنيات زنان بر سطوح شخصي، محلي، ملي، بينالمللي، منطقه اي و جهاني تاكيد دارند. چالشي كه فمينيستها بر اين رشته وارد ميكنند آنست كه معتقدند، جنسيت يك متغير، عنصر اصلي تئوريك و مقوله شكل دهنده معرفتي بوده و معتقدند، عمل واقعي بينالملل از فقدان اين ديدگاههاي فمينيستي رنج ميبرد. اين ديدگاهها منظري تئوريك و سياسي جديدي را وارد ديسپلين روابط بينالملل مينمايند كه شالوده همه مفاهيم اصلي رشته از بازيگران و ساختارها گرفته تا اصول موضوعه آن را ميشكند.(70) به هر تقدير مباحث فمينيستي در اين رشته پس از دهه 1990 مطرح گشته و به شدت توسعه مييابد و حداقل تأثير آن بر اين رشته ايجاد منظري جديد جهت بررسي بهتر آن ميباشد.
پينوشتها:
1) Corrin Chris,feminist perspective on politics, longman,1999, p 13
2) Lindlater Andrew, Burchill Scott, theories of international relations,mcmillan press ltd, 1996. p.211
3) Sinha Mrinalini,Guy Donna, Woollacott Angola, feminism and internationalism, Blachwell ,1999, p.237
4) Brown Chris,understanding international Relations,Mcmillan,1997.p.240
5) Pettiford LLoyd ,Curley Melissa , changing security Agendas and the third world , pinter , 1999, p69
6) Linklater ,Burchill, p.211
7) Whitworth Sandra , feminism and interational Relations ,Mcmillan,1997, p.l2
8) ibid, p.xv
9) Linklater ,Burchill, p227
10) ibid, pp.232-36
11)Whitworth, pp.40-41
12) Goldstein, S.Joshua,international Relations,longman.1999, p117
13) Linklater ,Burchill, p212
14 ) ابوت پاملا، والاس كلر: در آمدي بر جامعه شناسي نگرشهاي فمينيستي، ترجمه مريم خراساني، حميد احمدي، نشر دنياي مادر، 1376، ص270
15) Goldstein , p.116
16) Whitworth, p.xi
17) ibid, p.2
18) Linklater ,Burchill, p.222
19) Whitworth, p.6
20) Linklater,Burchill, p.224
21) Pettiford,curley, p.68
22) پيشين, صص 66 – 265
23) Whitworth, p.1
24) ibid, p.6
25) Linklater,Burchill, p228
26) Hutchings kimbetly : Internatinal political theory ,sagi pulication,1999, p.82-87
27) Linklater ,Burchill, p.228
28) Whit worth, p.4
29) Lindlater, Burchill, p.211
30) Sinha, Guy, woollacott, p.239 .
31) Zalewski Marusia: Feminist standpoint theiry meets international Relations theory, the Fletcher Forum ,summer 1993, p.18
32) پيشين ص 228
33) Jackson Steri,Jones Jackie,contemporary femimist theories,Edinburg university press,1991 , p.10
34 ) Whithworth , p.56
35) ibid , pp.42-7
36) ibid, p.48
37) Zalewski , p.50
38) Sinha , Guy , Woollacott, p.242
39) Zalewski , pp.14-15
40) Whitworth , p. 40-41
41) ibid, p.41
42) Routledge Encyclopedia of philosoehy ,version 1.o.Lonmdon and New york ,Routledge,1998
43) Goldstein, p.117
44) ibid, p.124
45) پيشين، صص, 60-254
46) Whitworth , p.12-15
47 ) پيشين، ص، 266
48 ) بشيريه, حسين ،" نظريه فرهنگ در قرن بيستم" ، مؤسسه فرهنگي آينده, پويان ، تهران، 1379، ص 107 .
49) Zalewski, p.17.21c
50) Linklater –Burchill, p.215
51) Routledge Encyclopedia of philosophy, version 1.0, London and New York: Routledge (1998).
52 ) ابوت پاملا، والاس كلر، ص، 242
53) Gold stlien, p.117
54) ibid, pp.118-124
55) Zalewski, pp.25-26
56) ibid , p.13
57) Goldstien, R117
58) ibid, p.133
59) Zalewski, p.16
60) Whitworth , p.24
61) Linklater,Burchill, pp.215-16
62) Whitworth, p.22
63) ibid, p.161
64 ) پيشين، صص 60-254
65) ibid, p.17
66) ibid, p.24
67) ibid, p.30
68 ) پيشين، صص,.60-259
69) ibid, p.19
70) Linklater, Burchill, pp.241-43
منبع: باشگاه انديشه 28/6/1383
- دوشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۶
- اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
- تعداد بازدید : 1708
- نسخه مناسب چاپ
- ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران
دیگر عناوین :