-
سیاست و صلح
نویسنده: سید میناق
مترجم: آزاده باقری
منبع: باشگاه اندیشه
عنوان اين مقاله سياست و صلح بوده و سعي آن بر اين بوده تا به مطالعه و بررسي برخي معضلاتي كه بشر در طول زمان در جستجوي تسلط بر خويش و برقراري ارتباط با ديگر دول با آن مواجه بوده، بپردازد. بايد بپذيريم كه تمام ابعاد مباحث سياست و صلح را نميتوان به شايستگي در اين مقاله توضيح داد، وليكن تلاش خود را بر آن گماردهايم تا نگاهي كوتاه و موجز به مسائل و موضوعات مربوط به صلح و سياست داشته باشيم.
مقدمه
از نظر برخي، تلفيق كامل اين دو واژه اكسي مورون (استعمال كلمات مركب متضاد “oxymoron”) است. درست مانند روغن و آب. چگونه فردي اهل سياست ميتواند به صلح بپردازد يا چگونه در شهري صلحمند، فعاليتهاي سياسي شكل ميگيرد؟ اگرچه اين موضوع امروزه همانند تاريخ بوده و به انسانهاي عامي گذشته مربوط ميشود، با اين همه بيمناسبت نيست كه به خاطر داشته باشيم كه مفهوم دقيق “پليس” يا شهر بر پايه تبديل جهان اجتماعي به زندگي گروهي بشر است كه در اصل دچار اغتشاش و آشفتگي شده است. طبق مفهوم دقيق سياست، هر فرد به سهولت ميتواند تشخيص دهد كه فيلسوفان كهن به پيروي از عالمان مسيح در عقيدة “رستگاري” بر پايه دانش و عشق الهي پرداختند.
فيلسوفان كهن و فلسفه كلاسيك بخصوص فعاليتهاي سياسي را به عنوان ابزاري مطمئن براي برقراري صلح در قلب و دل هر يك از شهروندان ميدانستند.
فلسفه كلاسيك و صلح
فلسفه مدرن نيز با موضوع سياست درگير بوده ولي اساساً به مسأله صلح به شكلي با فلسفه كلاسيك مينگرد. شعار فلسفه مدرن، “امنيت” يا “ثبات” در مرزهاي مملكت است. بعلاوه ميتوان افزود كه در اين ديدگاه، موضوع امنيت يا ثبات بيشتر امري قانوني است تا يك موضوع فردي. بدين معنا كه فلسفه كلاسيك و فيلسوفان كهن، در جايگاه اجتماعي بشر، بدرستي به بعد وسيعي كه همانا صلح (آرامش) فردي در داخل شهرها است و به نظر آنها بدون صرفنظر از بعد سياسي ميتوانسته اصلاح و پرورش يابد، پيبردهاند. در حاليكه، اين تلاش به غلط، از دور خارج شده و به پاورقيهاي تفكر سياسي مدرن منتقل شده است.
در اين جايگاه با سلسله افكاري مواجه هستيم كه در آن رفاه شهروندان مساوي با سعادت آنها شناخته شده است. بدين ترتيب، تفكر مدرن، به نحوي فيلسوفان را از تلاش براي ارائه شيوهاي به طرفداران خود مبني بر “خوب” نگه داشتن آنها ناتوان كرده است.
نظر به ساختار دقيق زبانشناسي كلمات “رفاه” (well - being) و “سعادت” (wel - fare) ميتوان به دو موضوع اساسي رسيد. اول اينكه در واژه رفاه (well – being)، فرد به موضوعي ميانديشد و در واژه دوم (wel - fare) به راهي براي دستيابي آن موضوع، كلمه fare از واژه نورديك (اسكانديناويايي) “Fara” آمده كه امروزه در معناي “سفر كردن” بكار ميرود. به عبارت ديگر، فردي كه به سفر زندگي ميرود، طبق گفته اگزيستانسياليستها، “موجود” يا “مايه”اي است كه سلامتي يا رفاه او حائز اهميت چشمگيري است.
حال آنكه بسيار سادهلوح است كه مانند مدرنيستها تصور كنيم كه “در وضعيت خوب به سر بردن” تنها با توسل به ابزاري ساختاري – سياسي فراهم ميشود. در حقيقت اين درست نقطهاي است كه شعور فلسفه كلاسيك ظاهر شده و شگفتي ميآفريند. اگر چه فيلسوفان كلاسيك توجه درخوري به اشكال مختلف حكومت سياسي كردهاند، با اين همه نقش اساسي فرد را ناديده نگرفتهاند.
1. صلح و وجدان
آنچه كه فلسفه كلاسيك به تمدن مدرن پيشنهاد ميكرد عقيده “صلح (آرامش) فردي” بود كه بر پايه تصور “استويك” “وجدان” يا طبق گفته اريك فروم، “نوعي هوشياري باطني از اصول اخلاقي“ بود. در فلسفه كلاسيك برخلاف تفكر مدرن (كه در آن مفهوم “وجدان” افسانهاي بيش نيست)، قانون علت در فرد مطابق با اصل اوليه يا پروردگار ايجاد ميشود. بايد بيفزاييم كه بين “وجدان” و “synderesis” تمايز گذارده ميشود، چرا كه اولي دربرگيرندة اصول كلي اعمال خاصي ميباشد و ديگري نوعي خصيصه يا قوه راستي و درستي است. مفهوم صلح اساساً به تصور “استويك” به “فراخواني خويشتن” يا “وجدان” مربوط ميشود. داشتن شهري صلحمند و آرام و يا يك اجتماع سياسي بدون مردم باوجدان “يك شهر ضد شهر آرماني!” به نظر ميرسد در نگاه انديشمندانه، فيلسوفان كهن شهر نمونه بسط يافته واقعيت وجودي افراد است. در اين صورت چگونه شهري صلحمند خواهد بود حال آنكه افراد آن شهر همه در قلمرو خويش غير صلحمند هستند؟ فيلسوفان مدرن سياست، پاسخي به اين سؤال ندادند، ولي تلاش كردند تا پيرامون آن به بحث و بررسي بپردازند. آنها از واژة يوناني “Polis” در مفهوم برقراري نظم براي افرادي كه طبق پارامترهاي مملكت مدرن زندگي ميكنند، استفاده كردند.
فيلسوفان مدرن به جاي پيروي و دنبالهروي از اصول فلسفه كلاسيك، تمايل به اشاعه مفهوم دقيق و موشكافانه “جرم” و به علاوه توسعه چارچوب “جريمه” داشتند. در معناي ديگر، صلح را از طبقهبندي سياسي حذف كرده و مربوط به مؤسسات روانشناسي يا روانكاوي ميدانند. بنابراين تفكر صلحآميز صرفاً در حالت سلامتي روح و جسم ميسر خواهد بود.
به بيان ديگر، مفهوم دقيق صلح به مفهومي پزشكي تبديل شده و تنها كساني حق دارند در اينباره صحبت كنند كه پيشزمينه پزشكي حرفهاي داشته باشند! و البته همه ما ميدانيم كه فيلسوفان از چنين امتيازي برخوردار نيستند! اگرچه فيلسوفان مدرن واژه “synderesis” را ساخته و جايگزين كردهاند، ولي واژه “وجدان” در مفهوم “synderesis” هنوز در ميان فيلسوفان كلاسيك رواج دارد كه همانا هوشياري و آگاهي باطني از اصول اخلاقي است. اين عده بكارگيري مفاهيم پايهاي، تنها يك پيشامد ناخوشايند ساده نيست، بلكه برعكس، اين ايدئولوژي مدرنيزاسيون است كه به حقيقتي علمي بدل شده و به عنوان الگوي انضباطي نهادينه شده است. اين تداول عدم استفاده از مفاهيم پايهاي به اصل فلسفه مدرن برميگردد كه در آن “وجدان” از مفاهيم علمي اقتباس شده و به غلط نوعي حس وظيفه تعريف شده است. به عبارت ديگر، معقوليت “فراخواني فرد به خويشتن” از يك بعد همگاني به “حس اخلاقي” فردي تبديل شده است، بدن معنا كه مدرنها تا حد زيادي تأكيد روي عكسالعمل احساس يا بدتر از آن واكنش اخلاقي دارند.
2. صلح چيست؟
از اين گذشته هر فرد بايد به خاطر داشته باشد كه در تمام اين تلاشهاي مدرن و روشنفكرانه، مفهوم دقيق صلح بعنوان حقيقتي سياسي مبتني بر تلاش فردي كمرنگ شده است. در عوض آنچه كه بدست آوردهايم تاريخچة فلسفه است كه در آن صلح در طبقهبندي سياسي بعنوان “پيمان” پس از جنگهاي بزرگ بكار ميرود. واژه صلح، طبق آنچه كه براي فيلسوفان كلاسيك تفهيم شده، تا مدتهاي مديدي در انزوا قرار داشت تا زمان اخير كه امپرياليزم حاكم شده توسط فلسفه مدرن تحت هجوم فيلسوفان كلاسيك قرار گرفت. دوره پستمدرنيسم فضاي روشنفكرانهاي را براي فيلسوفان كلاسيك مهيا كرده و بر پايه اين مطلب ميتوان متذكر شد كه حقيقت پستمدرنيسم است كه ما را مجبور به توجه به تصور صلح و عقيده كلاسيك “شهر” يا سياست در رابطه با انسان به فرديت و در اجتماع ميكند.
براستي صلح چيست؟ فرهنگ لغت انگليسي Collins (كلينس) به ما ميگويد:
1. حالتي كه در نبود جنگ حاكمفرما باشد؛ 2. پيمان پس از جنگ؛ 3. وضعيت هماهنگي و تناسب؛ 4. وضعيت آرامش، سكوت.
فلسفه مدرن سياست، توجه زيادي به معناي اول و دوم و سوم داشته و نسبت به مفهوم چهارم آن، يعني آرامش و اهميت آن در سياست و شهروندان، بيتوجه و يا در بيشتر مواقع مخالف بودهاند. برعكس، ميتوان متذكر شد كه فلسفه كلاسيك انواع پيمانهاي خارجي را بر آرامش فردي شرطبندي كرد، بدينوسيله فيلسوفان كلاسيك، قصد داشتند كه بعد داخلي فرد را كه انسان تنها ساختار اجتماعي نيست بلكه موهبتي كيهانشناختي بوده و به آموزش “استويك” و آگاهي “سوكراتيك” نياز دارد را تشريح ميكنند.
- جمعه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۷
- اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
- تعداد بازدید : 853
- نسخه مناسب چاپ
- ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران
دیگر عناوین :